دیروز دوباره بعد از مدتی سری زدم به چند خانوادهی افغانی كه به واسطهی بچههایشان ماهانه از سرو كمك ناچیزی دریافت میكنند.(لازم به توضیح است كه مبلغی كه به این خانوادهها تعلق میگیرد،جداگانه و از محل كمكهایی است كه مشخصا برای همین افراد در نظر گرفته شده است، یعنی اشخاص نیكوكاری مایلند كمكشان برای این دسته از كودكان هزینه شود و این مبلغ از حساب كلی سرو جداست)
شاید خیلیها اعتقاد داشته باشند كه اصلا افغانیها چرا باید در ایران بمانند؟ چرا وقتی هموطنانی داریم كه بیكار هستند و از زور فقر، گرسنگی میكشند باید به افغانیها كمك كنیم؟
نمی خواهم بگویم جهان وطنی نگاه كنیم و مرز بندیها را ندیده انگاریم، اما این افراد كسانی هستند كه یا به كشور ما پناه آوردهاند و یا سالهاست اینجا زندگی میكنند و همسایه و هم مكان ما شده اند. اگر از این زاویه نگاه كنیم كه وقتی خانوادهای حاضر است در شرایطی زندگی كند كه از همه طرف تحت فشار روانی و مادی است، از همه طرف تحقیر میشود و تهدید، كه این كشور را ترك كند، هیچ برگهی هویتی ندارد، هیچ بیمه و سازمان حمایتكنندهای آنان را نمیپذیرد، فرزندانشان در هیچ مدرسهای امكان تحصیل ندارند، با انواع بیماریها و مشكلات نمیتوانند به جایی مراجعه كنند و حتی حضور و وجودشان غیر قانونیاست چه برسد به درخواست كار و كمك، مطمئنا خانوادهای كه این شرایط را برای زندگی انتخاب میكند پشتِ سر خود راهی ندارد و در كشور خودش وضعی به مراتب از این بدتر دارد.
با هركدام از آنها كه صحبت میكنم، حاضر نیستند به افغانستان برگردند، آن جا هیچكس را ندارند، حتی همین سرپناهی كه اتاقی متروكه یا طویلهای خالی رها شده است، هم همانجا برایشان فراهم نیست. بچههای بزرگترشان اینجا ازدواج كردهاند و اكثرا همسرانشان ایرانی هستند و خلاصه به نوعی پس از سالها اینجا ریشه دواندهاند و سخت است با این همه فقر و مشكلات، تنها زندگی كردن و برگشتن و جدا شدن از فرزندان .
ما كه خودمان در مقطعی از تاریخ كشورمان زندگی میكنیم كه با نگاهی گذرا به دور و برمان، هركداممان كسی را داریم كه به هر دلیلی اعم از سیاسی، اجتماعی، تحصیلی،روانی، عاطفی،و.... زندگی در كشور دیگری را ترجیح داده - یعنی حق انتخاب شرایط بهتری برای زندگیش را داشتهاست- چرا فكر میكنیم نباید حق مشابهی را برای افغانیها قائل باشیم.
در اكثر كشورهای دنیا برای كسانی كه به هر دلیل زندگی در كشور دیگری را به زیستن در وطن خود ترجیح میدهند تسهیلاتی در نظر گرفته شده به طور مثال در آلمان، فرانسه، اتریش و بعضی دیگر از كشورهای اروپا بعد از چند سال اقامت (معمولا 16 سال) آن فرد شهروند همان كشور محسوب میشود و از امكاناتی مشابه دیگر شهروندان برخوردار است. یا در كشورهایی مثل كانادا اگر خانوادهای آنجا بچهدار شود آن بچه هویت كانادایی پیدا میكند و به واسطهی كودك، خانواده نیز مقیم آن كشور محسوب میشوند و یا در برخی دیگر از كشورها، ازدواج با فردی كه ملیت همان كشور را دارد باعث تسهیلات اقامتی میشود. اما انگار اینجا و برای این طیف خاص چنین قوانینی وجود ندارد یا به شكل دیگری اجرا میشود. چرا كه بسیاری از آنان بیش از بیست سال است كه ساكن ایران هستند، اینجا ازدواج كردهاند و بچه دار شدند اما هنوز بیگانهای نامحترم محسوب میشوند و هنوز حتی دزدكی زندگی میكنند.
اكثر این خانوادهها طبق فرهنگ افغانها پرجمعیت هستند . خانههای كوچكشان پر است از بچههای قد و نیمقد، با صورتی پهن و چشمانی تركمنی و كشیده و نگاهی تیز و نافذ .

آموزش:
بچههای این خانوادهها امكان تحصیل ندارند، فقط میتوانند به مدرسههای خاص افغانیها بروند كه آن هم طبق شنیدهها شرایط محیطی بسیار نامناسبی دارد. یعنی معمولا این مدارس، خرابههای متروكه یا اتاقهای تنگ و تاریكی است كه قبلا یا طویله بوده یا انبار. و طبیعی هم هست كه هیچ نظارت و استانداردی برای نحوهی آموزش حاكم نیست و تازه از همهی اینها گذشته برای استفاده از همین شرایط آموزشی هم باید ماهی 7-8 هزار تومان بابت هر كودك پرداخت كه معمولا از توان مالی این خانوادهها خارج است.
اقامت:
بعضی از این خانوادهها از قبل كارت اقامت داشتند اما اینطور كه تعریف میكنند چون یكبار به دلیلی(ازجمله بیماری یا فوت یكی از اقوامشان در افغانستان) به آنجا سفر كردهاند ، كارتشان را اینجا گرفتند و حالا كه برگشتند طبق شرایط جدید دیگر امكان دریافت كارت مجدد ندارند. نداشتن كارت یعنی نه تنها حضور آنها اینجا غیر قانونیاست همیشه در سایهی ترسی تحقیر آمیز مخفیانه زندگی میكنند بلكه اصلا هیچ سند هویتیای ندارند. گفتنش آسان است اما زندگی در چنین شرایطی هولانگیز است.
شغل و درآمد:
شغل بزرگترین مشكل سرپرستان این خانواده هاست. وقتی برگهی هویتی موجود نیست، وقتی در جامعهای هستی كه افغانی بودن سیاهترین پرونده و سابقهی كاری است كه با خود حمل میكنی و همه به چشم قاتل و دزد و خلافكار نگاهت میكنند، چگونه میتوان كاری آبرومند پیدا كرد. اكثر جوانان لاجرم كمكم رو به اعتیاد میآورند و به راحتی میتوان در گوشه كنار جوانان نا امید و بیكاری را دید كه یا معتاد شدهاند و یا در آستانهی اعتیاد قرار دارند.
شرح حال برخی از این خانوادهها:
• مادر خانواده ایرانی الاصل است و دختر زمیندار بزرگی در یكی از روستاهای مشهد بودهاست. و اجدادش همگی در همین منطقه میزیستند. در یك سانحهی طبیعی پدر و مادرش را از دست میدهد و عموی بزرگوار بعد از بالا كشیدن ثروت برادر، خواهرزاده را در سن 11 سالگی به عقد پسر باغبان افغانی خانه در میآورد كه گویا از قبل دل به دختر داده بوده و همه میدانستند. اما پسر خوشبخت، قدر این طالع خوش را میداند و برای خوشبختی زن و بچههایش با تمام وجود كار میكند و زندگی گرم و با صفایی فراهم میسازد.
پدر كارگری میكرد و در كنار همسرش و هفت بچهی قشنگ و شاد، زندگی خوبی داشتند و جالب اینكه ارتباطشان خیلی هم عاطفی و عمیق بوده(چیزی كه كمتر در چنین خانوادههایی دیده میشود و حتی الان با وجود گذشت سالها این حس و حال در فضای خانه وجود دارد) بچهها در مدرسهی افغانیها درس میخواندند و همگی با استعداد و علاقمند به درس بودند. تا روزی كه پدر حین كار از بالای ساختمان میافتد و چون هیچ بیمهای برای درمان نداشته ، نه تنها خرج بیماریاش روی دست زن و بچهاش میماند كه دیگر هیچ درآمد و خرجیای هم ندارند. كمرش برای همیشه دچار مشكل شد اما به هر شكلی بود تا دو سال پیش با چرخی كه گرفته بود، نون خشكهای محل را جمع میكرد و باز كمك خرجی در میآورد، اما دیگر دو سال است كه دردش شدید شده و همان كار هم برایش مقدور نیست . بچه ها با چشم گریان مدرسه را رها كردند و فرزندان كوچكتر با اینكه از سن مدرسه گذشتهاند هنوز به مدرسه نرفتند. حالا دیگر پسر خانواده و عروسش هم در همین خانه با بقیه زندگیمیكنند. خانه، در حقیقت بیغولهای است كه حتی در هم ندارد. برای مسدود كردن ورودی خانه به جای در، هر شب تعدادی تیر و تخته پشت آنجا میگذارند و مادر تا صبح از نگرانی چشم بر هم نمیگذارد. و تازه برای همین دو اتاق بی در و پیكر با شیشههای شكسته، ماهی 50000 تومان اجاره میدهند.

* خانوادهی دیگر، پیرزنی است كه با لهجه شیرینش به ما خوشامد میگوید اما چیزی نمیفهمم. بیماری شدید استخوان دارد، احتمالا آرتروز یا دیسك كمر كه به سختی میتواند راه برود.
دختر بیمارش، از شوهری معتاد جدا شده و با سه دختر نزد مادر برگشته و با او زندگی میكند. بیماری دختر غدهی بزرگی است كه در شكمش روز به روز رشد میكند اما هیچ بیمارستان و پزشكی نمیتواند او را درمان كند چون دفترچه بیمه یا حتی برگهی هویتی ندارد. تنها پزشكی هم كه پیدا شده كه او را بدون شناسنامه و دفترچه بیمه، عمل كند 8 میلیون تومان دستمزد خواسته كه احتمالا میدانسته آنها هرگز نخواهند توانست چنین مبلغی به او بدهند واین فقط روش دیگری برای نه گفتن بوده است.
در این خانه سه نسل از زنان افغانی زندگی میكنند.. مادربزرگ هنوز پوشش سنتی خود را دارد با چارقدی كه به شكل خاصی در بالای سرش گره زده شده و دامن چینداری بلند. دختران كوچك لباس فرم مدارس دخترانه تنشان بود. خوشحال شدم كه لا اقل اینها به مدرسه میروند اما فهمیدم كه همسایهها لباسهای كوچك شدهی بچههایشان را به آنها دادهاند.مادرشان میگفت لباسهای دیگری نیز هست كه خیرین به آنها دادند اما بچهها چون آرزوی مدرسه رفتن دارند حتی توی خانه هم مقنعه و مانتوی مدرسه را از تنشان در نمیآورند. از اینها گذشته مدتی است كه خالهی پیر و مریضشان از روستای مرزی افغانستان به سختی خودش را به اینجا رسانده كه خواهرش و خواهر زادهاش برای دوا درمان كمكش كنند. ( ببینید آنجایی كه خاله ساكن است دیگر چه شرایطی دارد؟)
• خانوادهی دیگر زوج جوان خوشبختی هستند كه با سه بچهی ناز كوچولو این شانس را داشتند كه صاحب یك گاوداری، یك اتاق در همان محوطهی گاوداری به آنها داده و شوهر نیز همانجا مشغول به كار شدهاست. تازه شانس خیلی خوب دیگرشان این است كه قصابیای كه از صاحب گاوداری گوشت میخرد و همسایگان ، وقتی خوب گوشتها را از استخوانها جدا نمودند، استخوانها را جمع میكنند و برای این خانواده میآورند كه در چنین مواقعی آنها هم با چنین آبگوشت پرملاتی جشن میگیرند و بچهها كلی ذوق میكنند.

مثل هر بار با غمی سنگین از بیپاسخی به نگاههای پرسشگر بچهها برگشتم. با اعصابی له شده از ناتوانیام برای كمكی واقعی برای حل این كوه مشكلات فرساینده.
چه كسی مسول بی پناهی و این همه فقر و فلاكت این قوم فراموششده است؟آن دسته كه میتوانستند برگردند تا الان برگشتند و با وجود قوانین جدید، خیلی بعید است كه افراد جدیدی بخواهند در ایران پناه گیرند، اما تكلیف این تعداد محدود باقیمانده كه حتما هیچ پلی برای برگشت در پشت سرشان نیست چیست؟ چرا باید این خندههای ناز و نگاه شیطنتبار كودكان شیرینی كه از همه جا بیخبر، مهمان سرزمینمان هستند اینگونه به تلخیِ اشك و درد آكنده باشد؟
اینها كه به قولی بیگانههای وطنمان هستند، مگر وضع خودیهایمان بهتر است؟
و ما كجاییم؟ .... در رویای غول چراغ جادویی كه بیاید و یكباره اجی مجی كند و همهی دردها و فقرها و كمبودها دود شود و به هوا برود؟
باشد... منتظر این رویا میمانیم!

نوشته شده توسط : پیام صبا